ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

!!!

پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1390 ساعت 2:33 PM

بعد از مدتها اومدم :) بازم داستان دارم :) 

خوش باشید :) 

 

 

آخرین بیمارش رو تا دم در مطب همراهی کرد،نگاهی به سالن انتظارانداخت وازمنشی پرسید:دیگه کسی نیست؟
_نه آقای دکتر،وقت های مشاوره صبحتون تموم شد.
_من میرم برای استراحت عصر برمیگردم.
از مطب بیرون آمد،غرق در افکارش بود؛من به همه مشاوره میدم تا از ناراحتیاشون دور بشن ولی خودم کسل و غمگینم!چیکار باید بکنم؟همون کاری که بیمارام میکنن؛برم پیش یه روان پزشک؟یا خودمم به درمان هایی که برای بقیه تجویز میکنم عمل کنم؟!سرش رو بلند کرد،تابلوی یک تأتر کمدی را دید و بدون مکس وارد شد،بلیت خرید و به سالن نمایش رفت.نمایش کمدی را تا آخر دید و خندید.بعد از اتمام نمایش با خود فکر کرد:حالم خیلی بهتره،فقط به چند دقیقه استراحت و یه محیط شاد احتیاج داشتم.رفت توی یک رستوران ناهارش را خورد و سر حال به مطب برگشت.با ورودش مرد غمگینی از روی صندلی انتظار بلند شدو سلام کرد.دکتر جواب او را داد و با هم وارد مطب شدند.دکتر پشت میزش نشست و مرد در برابرش.از او پرسید:مشکلت چیه دوست من؟
_خسته ام؛از فشارها و ناراحتی های روزگار.گاهی احساس میکنم خندیدن را از یاد بردم.
دکتر مدتی با او حرف زد و او را به امید و آرامش دعوت کرد ولی تأثیری بر حال مرد نداشت.ناگهان دکتر به یاد نمایشی که دیده بود افتاد:
_یک پیشنهاد خوب دارم تا حالت بهتر بشه؛برو به تماشای یک نمایش خنده دار.چند دقیقه ای همه ناراحتی هات رو کنار بذار و فقط بخند.
مرد با تعجب به دکتر نگاه کرد ولی چیزی نگفت.دکتر ادامه داد:باور کن تأثیرش بیشتز چیزیه که فکر میکنی،خود من امروز به همین تأتر سر خیابان رفتم؛نمایش و اجرای کمدین آن اینقدر جالب بود که بعد از اتمام نمایش احساس سبکی و شادی میکردم.فکر میکنم اگر عجله کنی به سانس بعدی برسی.
مرد به ساعتش نگاه کرد بلند شد. تشکر کرد و با سرعت به سمت در رفت.دکتر از حرکت ناگهانی او تعجب کرد،پرسید:چی شد؟کجا میری؟مرد ایستاد،بدون این که به سمت دکتر برگردد گفت:میرم برای سانس بعدی به نمایش برسم.دکتر خوشحال شد که بیمارش حرفش را پذیرفته،لبخندی از رضایت روی لبش نشست.مرد کمی به سمت دکتر برگشت و با همان چهره غمگین لبخند کمرنگی زد و گفت:من کمدین همین نمایش هستم! 
 
 
 
 
دلم سوخید... :(
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

داستانک

شنبه 7 خرداد ماه سال 1390 ساعت 7:52 PM

 

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…

 

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: “کمربندها را ببندید!” همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، “از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است.”

 

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، “با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.

 

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد…

 

 

 

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت…

 

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!

 

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.

 

ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود…

 

گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود…

 

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد…

 

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.

 

مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند.

 

همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.

 

سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند…؟!

 

دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است …

 

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوست صمیمی

پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 10:46 AM

برای اینکه این یه مبحث خیلی بزرگه و نمیشه مینیمالش کرد برگشتم همینجا تا بنویسم: 

 

من به طور کلی دوستان خیلی زیادی دارم. 

 

از انواع و اقسام مردم و اخلاق ها 

 

دوستان نزدیکم کم هستند 

 

نمیتونم انتخاب کنم کدوم یکی به من نزدیکترند؟ 

 

موج دوستیه که از دبستان تا حالا با هم بودیم. به خوبی همدیگه رو میشناسیم و همدیگه رو درک میکنیم. اخلاقمون مثل همه طرز فکر خودمون و خونوادمون تقریبا مثلا همه و چیزایی ازین قبیل. موج دوستیه که اگه من ته ته دلم یکمم ناراحت باشم هیچکسی متوجه نمیشه الا اون. میفهمه کی کاملا خوبم کی ناراحتم کی معمولیم و برعکس منم همین طور 

اما جوری نیستیم بشینیم واسه هم همه چیزو تعریف کنیم. نمیدونم چطوریه؟ 

 

 

پری یه دوست دیگست. یک ساله که بهم نزدیک تر شدیم. این کسیه که دوست دارم چیزایی که به هیچکس نمیگم رو به اون بگم. چیزایی که دلم نمیخواد کسی بدونه ولی دارم منفجر میشم. اونم همینجوریه... 

 

 

ستاره یه دختر خیلی خیلی کم حرفه. ولی ازوناست که هیچوقت حرفام باهاش تموم نمیشه. فقط کافیه برسیم به هم و شروع کنیم به حرف زدن. حالا میخواد موضوع حرفمون یه مورچه روی دیوار باشه یا یه چیز مهم! 

 

 

هلو دوستیه که خیلی خاصه. تویه روند خیلی خاص باهم حرف میزنیم. توی اون روند راحتیم همه چیو میگیم. نه ناراحتی ای نه خوشحالیه بیش از حدی. خیلی طبیعی... 

 

 

دوست صمیمی کدوم یکی از این هاست؟ همه شون دوست صمیمی اند؟ واقعا برام سوال شده معنی این کلمه ای که خیلی به کار میره دقیقا چیه؟ چرا هیچوقت دقتی رو انتخاب کلمات نداریم؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1390 ساعت 11:35 PM

 

 

http://minimal-ninna.blogsky.com/ 

 

نمیدونم. 

 

!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پایان

شنبه 20 فروردین ماه سال 1390 ساعت 11:19 PM

سلام 

 

واقعا واقعا نمیدونم چی بنویسم 

 

نمیخوام مثل قبل بنویسم 

 

اونجوری نوشتن برام غریبه و مسخره شده 

 

یه جورایی از اون نوع نوشتنم بدم میاد :) 

 

هر موقع یه موضوع جالب پیدا کردم برمیگردم. 

 

دوستون دارم خیلی زیاد 

 

بوس 

 

۱: حالا وقت تغیره 

۲: همه چی قاطی پاطی شده 

۳: نفری ۵ صلوات برام میفرستین؟ یا کلا دعا کنید درست شه. لطفا

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان