.: جینگیل نوشته های نینا :.

خورشید نیمه شب

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز ۵شنبه ست. ساعت ۵.۵ ساعتم زنگ میزنه. زیر لب یه غر میزنم. هنوز غرم تموم نشده یادم میاد ۵شنبه ها که مدرسه نداریم. یه لبخند میام رو لبم. سعی میکنم دوباره بخوابم. خوابم نمیبره. دوباره ور غر زن ذهنم شروع بکار میکنه. یادش میاد هفته دیگه هر روز ۲تا امتحان داریم. فک میکنم مستمر هارو که رد کردن واسه چی دوباره امتحان میگیرن اخه؟ یادم میاد قبل از امتحانا هم تعطیلی نداریم خدا بخیر کنه! 

همینجور یه عالمه فکر میکنم. تا میبینم بابام اومدن میگن ا بیداری؟ نمیای صبونه؟ یهوی ۵تایی همه با هم بیداریم و شروع میکنیم صبحانه خوردن. خوشحالم این اتفاق در روزی غیر از جمعه افتاده. اخه همیشه من از همه زودتر میرم. بعد مامان و بابا و داداشم و خواهرم با هم صبحانه میخورن (ایکون تخی تفلونکی نینا!) 

همه میرن سر کارشون. یه سر میرم صورت کتاب (جهت علاقه مند بودن کلمه را به زبان بیگانه برگردانید!) توی یکی از گروه هایی که عوضم کل کل از دیشب هنوز ادامه اره. میخونمشون و میام تو وبلاگم. از تم وبلاگم خوشم نمیاد یکم فکر میکنم یادم نمیاد قبلا تم خوشگل از کجا پیدا میکردم. یکم فکر میکنم چی نویسم یادم نمیاد. میرم وبلاگ شاذه داستان جدید رو میخونم. یهو یه حسی بهم دست میده که پست جدیدم رو رقم میزنه. 

صدای بناهای توی حیاط میاد باهم صحبت میکنن. به این فکر میکنم دونفری حوصله شون سر نمیره؟ 

ویبره گوشیم میاد ستاره و شاذه. میشینیم یکم حرف میزنیم 

احتمالا باید بریم خونه مامان بزرگم. نشد هم بالاخره شب همدیگه رو میبینیم 

یهو یادم میاد ا امشب باید برم مهمونی قبل از خونه مامان بزرگم. 

یه حسی میگه بگم خدافظ و برم به کارام برسم 

چون میترسم حسه بپره فعلا خدافظ 

 

 

 

نینا ! 

 

پی.اس: حس نوشتنم عجیب غریب بود خب!

و ناگهان یک عدد نینا پدیدار میشود. یوهاهاهاها!

باز دوباره بوی عید میاد. پنجره رو باز کنید بیشتر بو بیاد  

 

باز کردن مدریت بلاگ اسکای یه حس خیلی خوبی بهم داد. 

 

تقریبا میتونم بگم مهم ترین پستم در امسال مرتبط به عید نوروز بوده  

 

خدا وکیلی زشتهههههه  

 

هووووووم امسال چه سالی بود؟ 

 

فکر کنم سال جالبی بود. 

 

یه دختر عمو عروس کردیم 

 

یه خواهر نیمه عروس کردیم 

 

یه دختر خاله عروس کردیم 

 

( واااااااااااه ببین چقد عروسیییی) 

 

مدرسه عوض کردیم 

 

دوست جدید پیدا کردیم 

 

دوست قدیم از دست دادیم (اق :(‌) 

 

بیخیال بزارین از مدرسه بگم!   (خودم میدونم عاشقشین!

 

کلاسمون تا ترم اول ۳۲ نفره بود. منم کلا که بیست هستم شمارمم بیست بود   رفتیم مدرسه کلی معلم بود 

 

مدیر مدرسه یه خانومیه به همه میگه مامان! مهربونه ولی خدا اون روزو نیاره که عصبانی باشه. ولی کلا ادم جالبیه. از یک تا ۱۰ بهش ۸ میدم 

 

یه ناظم داریم لولو خرخره ی مدرسست (از همینجا عذرخواهی میکنم اگر روزی روزگاری بلا به دور خدایی نکرده نوشته منو خوندن! ) ادم خوبیه ها ولی خب جذبه ش بالاست. بعد یکم اعصابش حساسه! از یک تا ده بهش ۷ میدم. 

 

معلم زبان انگلیسی. یه خانومیه ۶۰ سال سن داره. لحجه ش بسیار غلیظه. دائما گوش زد میکنه ۳۲ سال سابقه خدمت داره و ۳۰ سالش زبان درس میده. (هنوز اطلاعاتی درباره اون دوسال که چی رس میداده موجود نیست.) سر کلاسش فوق فوقش ۱۰ نفر گوش بدن بقیه یا دارن ازش سوال مسخره میپرسن. یا درس ساعت بعد رو میخونن یا اینکه خوابن.  

از یک تا ۱۰ بهش ۶ میدم.

 

معلم زیست. یه خانومیه صداش فوق ارومه. (یعنی خیلیا.) بزرگترین تحدیدشم اینه که دیگه بهمون جزوه نمیگه. مهربونه ولی بیشتر وقتا خسته س. اعصاب نداره. تو نمره دادنم خیلی دقیقه دریغ از یه ۲۵ صد ارفاق!!!  

از یک تا ۱۰ بهش ۸ میدم

 

معلم عربی. تنها کلاسیه که توش فقط صدای معلم میاد! نشانه یک خانم با جذبه در حد لالیگا! وقتی میخنده ام صورتش اخم داره. خوب درس میده و اممم و کلا بی حسه چه ۲۰ بشی چه ۰ واسش فرقی نمیکنه  

از یک تا ۱۰ بهش ۷ میدم 

 

 معلم فیزیک. فوق العاده تو اداره کلاس مهارت داره. نمیفهمیم کی تموم شد. فوق خوب درس میده. ولی امتحاناش خیی سخته

 از یک تا ده بهش ۹ میدم. 

 

معلم ادبیات و زبان فارسی. اولین جلسه که وارد شد گفم خانوما زود باشین زود باشین امتحان نهایی دارین. وقت کمه باید برین سر جلسه! در کل این ماه ها سلام نکرده کلمه زودباشین ادا میشه. بد درس نیده اما انتظار داره ما عین کتاب جواب بدیم 

از یک تا ۱۰ بهش ۷ میدم 

 

معلم ریاضی. ازش خوشم نمیاد. حس خوشتیپی میکنه شدید. تیز نگاه میکنه تو چشات. وقیم میخواد صدامون کنه میگه کو تو بیا اینجا بینم؟ سر کلاسش ۵ نفر درس رو خوب میفهمن ( تورو خدا شما که انتظار ندارین من جزو اون ۵ تا باشم؟) تکیه کلامشم اینکه شما کلا ادما مسخره ای هستین  

 

معلم امار. منکه امار ندارم یادتون رفته ریاضی بودم؟ خب مطمئنن سر کلاسش دارم درس ساعت بعد رو میخونم. یا نقاشی میکشم!!! 

 

از یک تا ۱۰ ؟! 

 

معلم زمین شناسی. یک خانوم فوق جدی. وقتی نصیحت میکنه خوب نصیحت میکنه به ادم میچسبه. تا چند وقت هم اثر داره. ولی وقتی عصبانی میشه از دستمون بدجنس میشه. مثلا همین جلسه اخری ما بچه های خوبی بودیما فقط یکم شیطنت کردیم روز ۱۴ فروردین  واسمون امتحان گذاشته  

 از یک تا ۱۰ بهش ۸ میدم 

 

معلم دینی. یه خانوم شادیه مانتو های صورتی بنفش ابی میپوشه. میگیریمش به حرف یادش میره درس بپرسه. ولی کلی داستان جالب بلده. کلا خانوم جالبیه! 

از یک تا ۱۰ بهش ۹ میدم. 

 

کعلم شیمی. درس دادنش خوبه. ادم همه مسئله رو توپ میفهمه منتها توپ پینگ پنگ چون سرکلاس مسائلی که میده حل کنیم مثل ۲*۲=۴ تاست ولی سر امتحان این سوالا تبدیل میشه به جذر مهادله درجه ۱۲ هم اورانگوتانیه!!!!! مهربونه تو چشاتم نگاه نمیکنه. به سقف نگاه میکنه!!!!!!!!!!! 

ازیک تا  ۱۰ بهش ۷ میدم 

 

معلم تاریخ. همه دنیا از تاریخ بدشون میاد. همون جلسه اول طوری برامون گفت که چرا همه بدشون میاد و راه حل بد نیومدنشو بهمون گفت که همه الان عاشق تاریخن.  

 

از یک تا ۱۰ بهش ۹ میدم 

 

 

اینم از معلمامون. کیف کردین عجب پستی گذاشتم؟ خودم حال اومدم! 

 

فعلا همینو داشته باشین من برم اتاق تکونی تا پست عیدم! 

 

ددددوووووووووووووستوووووووووووون دارم زیاد. بوس بوس

بعد از مدتها اومدم :) بازم داستان دارم :) 

خوش باشید :) 

 

 

آخرین بیمارش رو تا دم در مطب همراهی کرد،نگاهی به سالن انتظارانداخت وازمنشی پرسید:دیگه کسی نیست؟
_نه آقای دکتر،وقت های مشاوره صبحتون تموم شد.
_من میرم برای استراحت عصر برمیگردم.
از مطب بیرون آمد،غرق در افکارش بود؛من به همه مشاوره میدم تا از ناراحتیاشون دور بشن ولی خودم کسل و غمگینم!چیکار باید بکنم؟همون کاری که بیمارام میکنن؛برم پیش یه روان پزشک؟یا خودمم به درمان هایی که برای بقیه تجویز میکنم عمل کنم؟!سرش رو بلند کرد،تابلوی یک تأتر کمدی را دید و بدون مکس وارد شد،بلیت خرید و به سالن نمایش رفت.نمایش کمدی را تا آخر دید و خندید.بعد از اتمام نمایش با خود فکر کرد:حالم خیلی بهتره،فقط به چند دقیقه استراحت و یه محیط شاد احتیاج داشتم.رفت توی یک رستوران ناهارش را خورد و سر حال به مطب برگشت.با ورودش مرد غمگینی از روی صندلی انتظار بلند شدو سلام کرد.دکتر جواب او را داد و با هم وارد مطب شدند.دکتر پشت میزش نشست و مرد در برابرش.از او پرسید:مشکلت چیه دوست من؟
_خسته ام؛از فشارها و ناراحتی های روزگار.گاهی احساس میکنم خندیدن را از یاد بردم.
دکتر مدتی با او حرف زد و او را به امید و آرامش دعوت کرد ولی تأثیری بر حال مرد نداشت.ناگهان دکتر به یاد نمایشی که دیده بود افتاد:
_یک پیشنهاد خوب دارم تا حالت بهتر بشه؛برو به تماشای یک نمایش خنده دار.چند دقیقه ای همه ناراحتی هات رو کنار بذار و فقط بخند.
مرد با تعجب به دکتر نگاه کرد ولی چیزی نگفت.دکتر ادامه داد:باور کن تأثیرش بیشتز چیزیه که فکر میکنی،خود من امروز به همین تأتر سر خیابان رفتم؛نمایش و اجرای کمدین آن اینقدر جالب بود که بعد از اتمام نمایش احساس سبکی و شادی میکردم.فکر میکنم اگر عجله کنی به سانس بعدی برسی.
مرد به ساعتش نگاه کرد بلند شد. تشکر کرد و با سرعت به سمت در رفت.دکتر از حرکت ناگهانی او تعجب کرد،پرسید:چی شد؟کجا میری؟مرد ایستاد،بدون این که به سمت دکتر برگردد گفت:میرم برای سانس بعدی به نمایش برسم.دکتر خوشحال شد که بیمارش حرفش را پذیرفته،لبخندی از رضایت روی لبش نشست.مرد کمی به سمت دکتر برگشت و با همان چهره غمگین لبخند کمرنگی زد و گفت:من کمدین همین نمایش هستم! 
 
 
 
 
دلم سوخید... :(

 

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…

 

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: “کمربندها را ببندید!” همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، “از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است.”

 

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، “با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.

 

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد…

 

 

 

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت…

 

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!

 

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.

 

ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود…

 

گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود…

 

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنه هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد…

 

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.

 

مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند.

 

همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.

 

سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند…؟!

 

دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است …

 

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب

برای اینکه این یه مبحث خیلی بزرگه و نمیشه مینیمالش کرد برگشتم همینجا تا بنویسم: 

 

من به طور کلی دوستان خیلی زیادی دارم. 

 

از انواع و اقسام مردم و اخلاق ها 

 

دوستان نزدیکم کم هستند 

 

نمیتونم انتخاب کنم کدوم یکی به من نزدیکترند؟ 

 

موج دوستیه که از دبستان تا حالا با هم بودیم. به خوبی همدیگه رو میشناسیم و همدیگه رو درک میکنیم. اخلاقمون مثل همه طرز فکر خودمون و خونوادمون تقریبا مثلا همه و چیزایی ازین قبیل. موج دوستیه که اگه من ته ته دلم یکمم ناراحت باشم هیچکسی متوجه نمیشه الا اون. میفهمه کی کاملا خوبم کی ناراحتم کی معمولیم و برعکس منم همین طور 

اما جوری نیستیم بشینیم واسه هم همه چیزو تعریف کنیم. نمیدونم چطوریه؟ 

 

 

پری یه دوست دیگست. یک ساله که بهم نزدیک تر شدیم. این کسیه که دوست دارم چیزایی که به هیچکس نمیگم رو به اون بگم. چیزایی که دلم نمیخواد کسی بدونه ولی دارم منفجر میشم. اونم همینجوریه... 

 

 

ستاره یه دختر خیلی خیلی کم حرفه. ولی ازوناست که هیچوقت حرفام باهاش تموم نمیشه. فقط کافیه برسیم به هم و شروع کنیم به حرف زدن. حالا میخواد موضوع حرفمون یه مورچه روی دیوار باشه یا یه چیز مهم! 

 

 

هلو دوستیه که خیلی خاصه. تویه روند خیلی خاص باهم حرف میزنیم. توی اون روند راحتیم همه چیو میگیم. نه ناراحتی ای نه خوشحالیه بیش از حدی. خیلی طبیعی... 

 

 

دوست صمیمی کدوم یکی از این هاست؟ همه شون دوست صمیمی اند؟ واقعا برام سوال شده معنی این کلمه ای که خیلی به کار میره دقیقا چیه؟ چرا هیچوقت دقتی رو انتخاب کلمات نداریم؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>