X
تبلیغات
بازی تراوین

.: جینگیل نوشته های نینا :.

خورشید نیمه شب

جمعه 27 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:01 ق.ظ

هایپ

یه روزایی دوز هایپ بودنم جوری میزنه بالا که خودمم میمونم چی شده الان؟

اامروز از اینجور روزا بود


صبح که بیدار شدم احساس میکردم امروز باید کلی کار انجام بشه

خب اولین کار مثل همیشه اتاقمو ریختم بیرون بعد خوشحال و شاد و خندان ولش کردم به امون خدا 

بعد رسیدم به نشیمن دیدم اووه یه عالمه غوره اونجاست به خانواده یاداوری کردم برن ابشون بگیرن ( حال میکنین همه کارای سخت افتاده گردن من؟ )

رسیدم تو اشپزخونه دیدم اوووف یه عالمه هلو مونده که اگر بدادشون نرسم دو روز دیگه خرابن و راهی اشغالی

ازون جایی که خیلیی فداکارم مربا های قبلی رو ظرف کردم ( خدا وکیل خیلی ام شیک و خوشگل شدنا انتظار نداشتم )

و مشغول شدم به پوست گرفتن و هسته گرفتن هلو های کذایی که مثل همه کارا ادم اولش میگه اخجون من چه ادم خوبیم و اخرش میگه خدایا غلط کردم

سه ساعت تمام مشغول بودم و در اخر اولین مربای نینا که به تنهایی پخته بود درست شد به این قسمت که میرسیم شما میتونین 32 تا دندون منو ببینین تریپ :دی!


بعد که یکم استراحت نمودم و مشغول نت گردی شدم رسیدم به یه عکس فوق هیجان انگیز

لازانیای لوله شده ی خیلییی خوشمزه و هیجان انگیز

اونجور که در عکس مشاهده میکردیم اول یه ورق لازانیا میزاریم. بعد مرغ تیکه تیکه شده که با سس سفید مخلوطه رو به صورت یه لایه نازک میمالیم روش. بعد ورق لازانیارو لوله میکنیم و روش سس گوجه میریزیم و بعدش پنیر پیتزا وای که عجب چیزی میشه.... یامییی

خب طبیعتا من شدیدا دلم خواست پس به صورت دل مامان بر گفتم مامان جون شام با من

مامان هم خوحال به به باشه دختر گلم چی میخوای بپزی وقتی توضیح دادم گفتن حالا اگر خسته ای میخوای خودم غذا میپزم ( از بس چیز میز نداشتیم تو خونه پشیمون شدن )

منم نههه میخوام بپزم. بابا که رسیدن خونه شکل گربه شرک مجبور شدن ببرنم سوپری تا مواد لاز رو بخرم

و حالا بیاین که داشته باشین لازانیا لوله ای مخصوص اینجانب

لازانیا ها رو گذاشتم تو ابجوش تا قل بخوره و بپزه

مرغ ها رو پختم و ریش ریش کردم. بعد احساس کردم مرغا کمه پس یه مقدار قارچ سرخ شده بهشون اضافه کردم 

بعد سس سفید اختراع خودم چون هیچی اندازه نداشت و هرچی فک کردم ادویه بهش میاد ریختم توش رو درست کردم

مرغ ها رو به سس اضافه کردم و در اخر جعفری خرد شده هم ریختم توش

بعد گذاشتیم چنان قل خورد که غلیظ شد

رفتم سراغ ماکارونیا ببینم پختن یا نه پخته بودن ولی من اونجا خطا کار شناخته شدم و یهقل مشتی زد که انگشت اشاره م الان که شما میخونین سوخیده باد کرده میسوزه!

بعد از اینکه به انگشت رسیدگی کردم ماکاونیا رو ابکش کردم عین تو عکس مواد رو ریختم بینش لوله کردم چیدم تو ظرف پیرکس البته تو عکس نبود اما من  بعد مواد یه لایه نازک پنیرم ریختم

بعد گفتم سس گوجه که بدمزه س خب. دو عدد گوجه رنده فرمودم سرخ که شد بهش اب و رب گوجه اضافه کردم و در هنگامی که منتظر بودم ابا هم بخار شه و سس به غلظت برسه دوباره هرچی ادویه دیدم خوشم اومد بعلاوه جعفری خرد شده ریختم توش

سپس سس گوجه اختراع شده رو ریختم رو لازانیا ها وقتی برگشتم یهو زرت انگشتام گرفت به لبه در کنسرویه رب و خب بعله یک زخم عمیق 

به زخم که رسیدگی کردم پنیر رو اضافه کردم و بالاخره بعد از سالها تلاش لازانیای من رفت تو فر


جزو عجایب دنیا بابای من که کلا موارد ماکارونی و لازانیا رو دوست ندارن عاشق لازانیام شدن

گفتن این اون چیزیه که دوست دارن فک کن

همه گفتن اگه ازینا بپزم خیلی بار دوس دارن بخورن ینی عالی بودا بعد از مدتها بود که یه چیزی پختم بدون هیچ ایرادی بلکه ملت عاشقشم شدن


بعله و اینگونه بود که شب من به پایان رسید و الان جفت دستام از سوزش سوختگی و زخم میسوووووزن :))

هنوز هایپم و ی حسی بهم میگه برم ببینم شلوار جینمو به کیف جین تبدیک کنم یا نه :))


خوب بخوابین

چهارشنبه 25 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 11:06 ب.ظ

امشب و چند شب بعدی...

هرکسی امشب دعایی داره

اما من فقط دلم خوشی میخواد

یه خوشی طولانی مدت که هیچ چیزی نتونه خرابش کنه

ازین اتفاقای کوچیک که کل روزتو بهم میریزه کمتر پیش بیاد

دلم میخواد همه اونایی رو که دوست دارم واسه مدت طولانی نزدیکم داشته باشم


کاش خدا همه کارای قبلمو ببخشه...

کاش به اون نتیجه ای که میخوام هرچی زودتر برسم و اینقدر نزنم زیرش...

کاش دلخوریای تو دلم زود از یادم بره...

کاش همیشه لبخنده رو لبم بمونه و همون نینای خوشحالی که همه میگن باشم...

التماس دعا :)

دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 08:54 ب.ظ

فقط عنوان انتخاب کردنم مونده...

1.روزای عجیب غریبی رو میگذرونم در عین بیکاری به هیچکار نمیرسم


2. شادی امروزمو مدیون المانیا هستم. باشد که مسی مدتی با گل دقیقه های اخر خلوت کنه و بفهمه دردش چقدره...


3. ظهر با فا رفتم خونه مامان بزرگ. خیلی وقت بود دوتایی جایی نرفته بودیم. 


4. امروز بالاخره رفتم بسکت بعد از یه هفته ( خب دوست دارم زیاد برم ) خیلی شلوغ بود! بچه های تیم شهرداری. استانداری. باشگاه بغلی همه اومده بودن اگرچه خیلی خوش گذشت ولی من بچه های خودمونو ترجیح میدم و البته سالن خلوتمون رو...


5. امروز سالگرد فا و همسر بود. باور نکردنیه. جدا 2 سال شد؟ چقدر تو این 2 سال بزرگ شدم! چقدر از داشتن این برادر جدید خوشحالم :)



6. بعضی سالگردا خوشحالی اورن و بعضی هم نه. فردا 4 مین سالگرد بابابزرگیه... چیزی نیست که بخوام به این جمله اضافه کنم...


7. اینروزا به حد مرگ میخورم ولی وسط روز گرسنمه و دوباره دارم لاغر میشم و مامان و بابا نگران کم خوردن منن! قضیه چیه؟


همین :)

جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 02:15 ق.ظ

هان؟

1. سااعت 2 عه و من دوباره بی خواب شدم و حدس بزنین چی بعله فردا جمعه ست مهمونیو ملیون ها کار


2.امروز اسمان و شارلوت گفتن تو ارشیوم فلان کامنت نمیدونم کی چیزی گفته، مطمئنا که من اصلا یادم نبود همچین موضوعیو و اینکه هنوز متعجبم از حوصله این دو که کامنتارو هم خوندن :D


3. ارشیومو خوندم. از خودم بدم اومد. چقدر چرت مینوشتما. الان ته دلم خوشحال شدم وبلاگای قبلی همه به دیار باقی شتافتند....


4. دارم سرما میخورم :/


5. موفق شدم. گمونم یک ماه شد که من چند شخص خاص رو از زندگیم محو کردم، گاد هلپ می که این داستان ادامه دار شود


6. ایرانسلم دوباره رسید دست خودم. اینقده دلم تنگ شده بود. پول ندارم شارژش کنم اه :/


7. عکس ماهی گرفتم از ماه! خودم شخصا عاشقش شدم...


8.ببیخود نیست بابا از ماه عسل خوششون نمیاد. شانسشونه هربار خونه ان موضوع شدیدا لوسه، هیچ از برنامه امشب لذت نبردم.


9. دیروز واسه مهمونی یه وزنه نون درست کردم خب خوب بود. امروز گفتم جمعیت فردا زیاده 3 وزنه درست میکنم. یه خمیر ترش جدید ریختم و حدس بزنین چی شد. خمیر ترشای دیروزی مرده بودن و امروزیا زنده. خب امروزیا خیلییی شدن :(( دقیقا 4 ساعت فقط مشغول گلوله کردنشون بودم. درست کردن مواد و ور اومدن قبل ش هیچی...


2.5

پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:45 ق.ظ

خیلی خسته

اووه انگار صد سال از پست قبلی گذشته

اینقدر کار داشتم که همه چی برام خیلی طولانی و خیلی گذشته بنظر میاد ( خودمم مفهوم جمله مو نفهمیدم شمام زحمت نکشین )

دیروز عصر طی یک عملیات متوجه شدم که اخجون امشب گود بای پارتی جعفره و اینجانب تنها در خانه میباشم

انواع فکر ها تو سرم نقش بست که اخجون چکاراا خواهم کرد داشتم رانو اخرم میچیدم که

بعله طبق معمول طی جرو بحث با برادر گرامی و بیشتر بودن زور اوشون اینجانب دیپورت شدم خونه مامان بزرگ

خب کلا خونه مامان بزرگمو دوس دارم ولی وقتی کلییی واسه خودم برنامه چیدم و نوکم توسط دیگران چیده میشه و برنامه هام بهم میریزه باید خوشحال باشم نه!

رفتم و ازونجایی که مامان بزرگم منو زیر پوستی خوب میشناسن ولی به روی خودشون نمیارن چند تا ازون داستانا که من عاشقشونم از قدیما تعریف کردن و بعله نیش من با 32 دندان باز شد مثل همیشه... و بعد

مامان بزرگ جون گفتن عزیزم برو تی وی ببین لوس شدی دیگه ( البته قسمت اخرشو نگفتن ولی من زیرپوستی فهمیدم )

منم حرف گوش کن رفتم ماه عسل دیدم باز خب اگرچه موضوعش قشنگ بودا ولیییی بنظر من کاملا طبیعی بود دختره موند پای پسره، پسره موند پای دختره

بنظرم اصل طبیعت باید اینجوری باشه و اگر اینجوری نشه اونی که ول میکنه میره ادم بسیار مزخرفیه

پارسال یه همکلاسی داشتم 4 . 5 سالی با بوی فرند محترمشون دوست بودن. بوی فرند محترم خیلی پسر خوبی بود با شخصیت و اینا 

دور از جون شما سرطان خون گرفت به همکلاسیه من گفت اقا برو بیا تموم میکنیم اگه من مردم مرحوم شدم تو غصه نخوری

همکلاسی ما هم اوکی داده بود و جدا شده بودن...

خب من ازون دسته ادمایی ام که اصلا با این کار موافق نیستم خب مریض شد که شد فوق فوقش مرحوم شد ولی تا اخرش موندن اصل کاره

البته ما ازین کارا نمیکنیم ولی خب کلا نظریه من اینه


حالا بعد از همه این حرفا دیشب مامان جان عزیزم شب موندن خونه مامان بزرگ و من و بابام اومدیم خونه در حالی که بابا 2 دو روز کامل رو در جاده بودن

و یه مقدار هم سرما خورده بودن خب مطمعنا ( کیبوردم همزه نداره ) به قیافه ن نمیاد تخصصی مریض داری بلد باشم ولی سرما خوردگی بابا یه مقدار تخصصی بود

دیگه بهشون قرص مورد نظر رو دادم و رسیدگی کردم تا خوابیدن و منتظر شدم داداش گرامی از مهمونی برگرده و تا خواست زنگ بزنه عین ببر بپرم رو ایفون که صدا نده و بابا رو بیدار نکنه

که خب اینم مثل بقیه موارد من رفتم تو دیوار. چرا؟ چون اوج خواب بابا یک عزیزی زنگ زد به گوشی شون و بیدارشون کرد و داداشه هم زنگید به گوشی من و عملیات ببر بی نتیجه موند و من خیلی با شخصیت رفتم در رو باز کردم....

بعدم همه خوابیدن... همه ی همه... الا من :| 

شدیدا خوابیدن برام سخت شده نکه نخوام بخوابما میخوام ولی خواب منو نمیخواد. تا سحر گوسفندای خودمو اطرافان و همسایه ها رو شمردم افاقه نکرد 

بیخیال شدم مشغول اماده سازه سحری شدم. کلی زحمت کشیدم سفره چیدم ازین سر تا اون سر

رفتم بابا و داداش رو بیدار کردم هردو چشم بسته گفتن هممم باش الان میام و ... خوابشون برد دوباره :|

خب دوباره بیدارشون کردم اینبار یه چشم باز کردن و تکرار کردن الان میان و چشم که بسته شد دوباره خواب... :|

دفعه سوم من در حالت عصبانی بیدارشون کردم هردو با تعجب عه چرا الان بیدارمون کردی باید زودتر بیدار میشدیم و اومدن سحری خوردن... :/ 

خب اینم گذشت و نماز خوندن و رفتن و خوابیدن و من جمع و جور کردم و چی فک میکنین؟ بعله من همچنان بیدااااار موندم تا 6 صبح

بعد خوابم برد 7.5 بیدار شدم بابا رو راهی کردم رفتن سر کار

یه چرت زدم 8 داداش رو بیدار کردم بره کلاسش خب قطعا با صحنه صبح مواجه شدم

بیدار که شد رفتم خوابیدم 8.5 که داشت میرفت جهت خدافظی باز منو بیدار کرد

9 مامان و بابا زنگ زدن حالمو بپرسن تنهام تو خونه :|

و اینچنین شد که قید خوابیدن تا ظهر رو زدم... اگرچه یادم اومد اوخ شب مهمون داریم کوبیدم بر سرم که خاک امروزم روزه بی خوابیه اخه؟

شروع کردم به نون درست کردن جهت نون پنیر مخصوص سراشپز نینا خانوم

و از همون لحظه همه چیز رو روند خیلییی تند افتاد. نون درست کردم. پنیرای داخلشو درست کردم. میوه خریدم. کمک مامان شام پختم. هی ازین طرف خونه شوت شدم اون طرف خونه جهت انجام کار. سالاد درست کردم میوه ریز شستم هندیووونه خربزه بریدم. میز شام چیدم سوپ پختم کمک خواهر کردم واسه دسر بابا و داداش رو 200 بار فرستادم بیرون خرید و سعی کردم نادیده بگیرم هربار میگن بار اخره و میخوان کله مو بکنن

و بالاخره در اخرین لحظات همه کارا انجام شد و مهمانی مردانه برگذار شد

قسمت خوب ماجرا اینه که وقتی مامانت و خواهرت نکته خانداری و اشپزی رو بهت گوشزد میکنن و میگن نون پنیرت هنوز مشکل داره شوهر خواهرت میاد کلی تشویقت میکنه و روحیه میده کیف میکنی

وقتی دسر رو دادیم کاملا همه مرده بودیم از خستگی

همه که رفتن وقتی رفتم اونطرف از فکر جمع و جور کردن همه این وسایل میخواستم بشینم اشک تمساح بریزم ولی خسته بودم نمیشد

طی یک اقدام ناگهانی که دیدم اوخ دیره و الان موسیو اشغالی و ماشینش میرن و ما میمونیم و کلییی اشغال مشغول تمیز کردن شدم و اشغالا رو دادم موسیو برد.

و ازونجایی که من یهو هایپ میشم باز دوز هایپرم زد بالا کل مهمونخونه رو تمیز کردم. میوه هارو جا دادم یخچالو خالی کردم شستم از اول همه چیزو غذا هارو جا دادم ظرفارو شستم و بقیه شونم دادم دختر گلم ماشین ظرفشویی جون بشوره...

و در اخر توسط مادر گرامی پرتاب شدم به اتاق گفتن امشب حال ندارن من بمیرم برم بخوابم 

خب میدونین ما خانوادگی خیلی لطیف به همدیگه ابراز عشق میکنیم ؛) و الان یک ساعتی هست من دارم تایپ میکنم دوتا انگشت کوچیکه و انگشتر هر دو دست بی حس شده که البته هنوز دو انگشت مونده تا برسهه به شست دست و منو رو از نوشتن متوقف کنه

ولی دیگه جدا خیلی طولانی شد برم دخترم رو بذارم رو برنامه بعدیش که تا سحر ظرفا تمیز باشن

شب شما بخیر ساعت 1.5 سر شب!


پی.اس: مویرگ چشم چپم پاره شده الان دیدم چرا ایا؟

پی.اس 2: فردا ام باید برم مهمونی خونه اسمان اینا ها ها ها عمرا بیدار شم

پی.اس 3: امشب 10 نفر مهمون داشتیم جمعه شب 35 نفر باشد که رستگار شویم 

1 2 3 4 5 ... 24 >>