X
تبلیغات
جشنامه
پنج‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1393 @ 07:33 ب.ظ

سرما خوردم :(

یه سرمایی خوردم مسخرهههه


چند ساعتیه یه چشمم داره زار میزنه :|


گمونم کم کم مغزمم خشک شه از بس اشک اومد ازین چشمم


چه وضشه ایا؟


تازه تا ظهر حالم خوب بود بیست دقیقه خوابیدم اینجوری بیدار شدم:|


پی.اس حقیقتشم دیروز از حموم اومدم موهامو گوجه کردم خشک نکردم فرفری شن :))) اینقدم خوشگل شد:)) زیر پوستی ام مطمعن (همزه ندارم!) بودم سرما میخورم :/

سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393 @ 12:50 ق.ظ

صبح با ذوق برف بیدار شدم


شب با خبر فوت یه بچه میخوابم 


دنیا خیلی عجیبه خیلی...



این روزا در حد زیاد مشغول خونه تکونیم

نمیرسم بنویسم

:***

چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 @ 03:52 ب.ظ

بمب انرژی هستم سلام دارم خدمتتون

یه چیزی بگم؟


دیشب پسر همساده رو بعد دو هزار سال دیدم خب این خیلی انرژی ناکه چه انتظاری دارین ازم؟


تا دو هایپ سقف و تماشا کردم


دوباره صبی تا بیدار شدم کلی کار انجام دادم با شاذه نه تا یک رفتیم رسما قدم زدیم معرکههه بود


این انرژی بعدی


و پس از مدتهااا عصری بسکت هم رفتم دارم به انفجار انرژی نزدیک میشم


اتاقمو ریختم بیرون تقریبا جمع کردم


منتظرم اعضای خانواده بیدار شن برم تو خونه ام کلیییی فعالیت انجام بدم :دیییی


یه جا نمیتونم وایسم :دی


فلااااا

یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1393 @ 08:56 ق.ظ

بعضی ها؛

شبیه عطر بهارنارنجی هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت،

نفس میکشی...

آنقدر عمیق؛ که عطر بودنشان را تا آخرین ثانیه ی عمرت؛ در ریه هات ذخیره کنی...


بعضی ها؛

شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت؛

جانت را با جان و دل در هوایشان؛ تازه میکنی...


بعضی ها؛....


بعضی ها؛

آرامش مطلقند؛

لبخندشان...

تلالو برق چشمانشان؛

صدای آرامشان...

اصلِ کار، تپش قلبشان...

انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق میکند ...


و آنقدر عزیزند؛

آن قدر بکرند؛

که دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم بخورد بهشان...

میترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت...


بعضی ها؛

بودنشان...

همین ساده بودنشان...

همین نفس کشیدنشان؛

یک عالمه لبخند می نشاند روی گوشه لبمان...


اصلا خدا جان؛

در خلقت بعضی ها؛ سنگ تمام گذاشته ای ...


سایه شان کم نشود از روزگارمان

و من چقدر دوست دارم این بعضی هارا...

سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393 @ 05:30 ق.ظ

مسافر

همین الان که منو میبینین تا نیم ساعت اینده مسافر دیار خاندان پدری ام


یه هزار کیلومتر اون طرف تر...


ایشالا برم به سلامتی و برگردم


میام باز مینویسم



فلا :*

( تعداد کل: 186 )
   1       2       3       4       5       ...       38    >>