X
تبلیغات
بازی تراوین

.: جینگیل نوشته های نینا :.

خورشید نیمه شب

شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:20 ب.ظ

میدونم میلیارد سال یه بار میام

سلام

میدونین شارلوت رو نوشته های من تاثیر مثبت داره

اینقدر با انرژی  درباره وبلاگستان حرف میزنه ادم ناخوداگاه دلش میخواد بنویسه

دو هفته پیش یه سفره کوتاه با خان دایی  وخانوادشون و خواهره اینا به مشهد داشتیم. عمو رضا هم از تهران اومدن باهم تو خونه بودیم. خیلی چسبید جاتون خالی! 


از اخبار جدید بگم براتون که یک دوره مریضی یک روزه رو پشت سر گذاشتم که هروعده بعد از غذا معده م یه مقدار اذیت میکنه البته این یه موضوعه بین منو شما نشنوم کسی میدونه ها !

رودر رو هم نپرسین حال معده مو لدفنی. استرس ترس و بقیه احساسات شدیدا روش تاثیر داره!


 به لطف شاذه ی مهربان بعد از چند سال دوباره دست به قیچی شدم و دارم لباس میدورم باشد که رستگار شوم :)


دیروز که جمعه بود برخلاف بقیه جمعه ها جمعه ی خوبی بود. از صبحانه مفصل بگیر تا خونه مامان بزرگ و نهار کل قبیله خونه دایی جان ♥


از شنبه که امروزم باشه و صبح خیلی شاد با شاذه و شارلوت و لیمو و پسردایی فندقه -تا عصر ♥


بعدم کلاس زبان با استاد که گفتن خال برداشتن ولی تاسرشون برمیگردوندن و من بخیه هاشونو میدیدم هی تو دلم میگفتن هییییین وااای!

البته هم دوره ای جدیدمم اومده تو کلاس زبانمون اخجون خیلی قراره خوش بگذره ♥


پریسیما مشهده مثل همیشه با لیلی نصف شبا که میزنه سرمون سه نفری تا میتونیم چرت بهم میبافیم. موضوع حرفمون الیور کویین هستش. عمرا اگه درباره فیلم حرف بزنیم الیور جان نقش فرد 4 ام رو بازی میکنه :)) خب دست ما نیست دیگه گاهی میزنه به سرمون. ببینیم الیور به کجا میرسه  :دی


شارلوت بغیر از کمد لباسام همه کمدای دیگه رو هم ریختم بیرون دکمه غلط کردم پیش تو نیست؟



میرم بخوابم دیگه!


پی.ا

چهارشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:00 ب.ظ

gym

عاشق باشگاهمونم

خصوصا وقتی مربی مون جیغ میزنه سرمون ( خب صداش تیزه نمیشه بگم فریاد میزنه )

وقتی میگه برگرد برگرد =))

پریروز باشگاه بازم شلوغ بود. من و عمه ارام رو با بچه های شهرداری فرستاد تو زمین

طی یک اتفاق ناگهانی یک خطای افتضاح انجام دادم!

بعد از یه سال اولین خطا جالبه نه؟

با سرعت دویدم و گوووومپ با طرف مقابل خوردیم بهم. بنده خدا له شد!

همینجوری نگام نکنین استخونای محکمی دارم

پخش شد رو زمین و تا یه ربع نمی تونست بلند شه و اگر بازی رسمی بود من محروم از بازی میشدم واسه چندین جلسه!

حقیقتا من میخواستم توپو بزنم نمیدونم چرا اینجوری شد

بعد از اون هرکی اومد طرفم فرار کردم

مربی میخواست خفه م کنه

امروزم از ترس نمیرم باشد که رستگار شم :))

جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 07:57 ق.ظ

:)

واقعیت این است که

من دختریم که نه یک کمد پُر از کفشهای پاشنه دارِ ده سانتی دارم

نه پیراهنهای شبِ آنچنانی

نه لباسهای مارکدار و گران

نه دکُلته های سکسی

نه کیفهای لوییس ویلتون

راستش را اگر بخواهی... من عاشقِ جین و تی شرت و تاپهایِ رنگیِ دخترانه ام

آل استاری بپوشم و هندزفری در گوش بگذارم و

پیاده روی کنم غرق در افکارم

من پیراهنهای دخترانه ای که شاید دیگر به تنِ کسی نبینی

با گلهایِ ریزِ یاس را خیلی دوست دارم... شاید اسپُرت بودن سالهاست از مُد اُفتاده است

ولی من همان دخترِ آن دورانم

دروغ نگویم تا به حال

رنگِ پارتی هایِ پر سر و صدای شبانه را ندیده ام

اما تا دلت بخواهد

شبها بیخوابی کشیده ام و آرام آرام با خدا حرف زده ام

بس که برایش حرف زده ام

گاهی خسته شده و زودتر از من خوابش بُرده

ولی من فردا شب باز برایش حرف زده ام و

او باز خوابش بُرده..... من گاهی با صدای بلند هم میخندم

گاهی هم بغضم که بگیرد چشمانم بلند بلند اشک میریزند

من از اینکه صدایِ بلندِ خنده ام را کوچه ها بشنوند نمیترسم

از اینکه موهایم را به باد بسپارم نمی هراسم

من گاهی حتی بی کلاس ترین دخترِ روی زمینم.... و شاید اصلا حواسم نبوده

شالِ سرم ساده ترین شالِ روز است

راستش را بخواهی

من همینم و ساده بودنم را به همین سادگی دوست دارم و

ساده خواهم ماند

بیخیالِ پاشنه هایِ کفشِ دخترانِ سرزمینم که روز به روز بلندتر میشود و

کتانی پوشی مثلِ من هر روز کوتاهتر!

من سادگیم را به هیچ حس و مُدی نخواهم فروخت . . .






P.s دوسش داشتم :)
جمعه 27 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:01 ق.ظ

هایپ

یه روزایی دوز هایپ بودنم جوری میزنه بالا که خودمم میمونم چی شده الان؟

اامروز از اینجور روزا بود


صبح که بیدار شدم احساس میکردم امروز باید کلی کار انجام بشه

خب اولین کار مثل همیشه اتاقمو ریختم بیرون بعد خوشحال و شاد و خندان ولش کردم به امون خدا 

بعد رسیدم به نشیمن دیدم اووه یه عالمه غوره اونجاست به خانواده یاداوری کردم برن ابشون بگیرن ( حال میکنین همه کارای سخت افتاده گردن من؟ )

رسیدم تو اشپزخونه دیدم اوووف یه عالمه هلو مونده که اگر بدادشون نرسم دو روز دیگه خرابن و راهی اشغالی

ازون جایی که خیلیی فداکارم مربا های قبلی رو ظرف کردم ( خدا وکیل خیلی ام شیک و خوشگل شدنا انتظار نداشتم )

و مشغول شدم به پوست گرفتن و هسته گرفتن هلو های کذایی که مثل همه کارا ادم اولش میگه اخجون من چه ادم خوبیم و اخرش میگه خدایا غلط کردم

سه ساعت تمام مشغول بودم و در اخر اولین مربای نینا که به تنهایی پخته بود درست شد به این قسمت که میرسیم شما میتونین 32 تا دندون منو ببینین تریپ :دی!


بعد که یکم استراحت نمودم و مشغول نت گردی شدم رسیدم به یه عکس فوق هیجان انگیز

لازانیای لوله شده ی خیلییی خوشمزه و هیجان انگیز

اونجور که در عکس مشاهده میکردیم اول یه ورق لازانیا میزاریم. بعد مرغ تیکه تیکه شده که با سس سفید مخلوطه رو به صورت یه لایه نازک میمالیم روش. بعد ورق لازانیارو لوله میکنیم و روش سس گوجه میریزیم و بعدش پنیر پیتزا وای که عجب چیزی میشه.... یامییی

خب طبیعتا من شدیدا دلم خواست پس به صورت دل مامان بر گفتم مامان جون شام با من

مامان هم خوحال به به باشه دختر گلم چی میخوای بپزی وقتی توضیح دادم گفتن حالا اگر خسته ای میخوای خودم غذا میپزم ( از بس چیز میز نداشتیم تو خونه پشیمون شدن )

منم نههه میخوام بپزم. بابا که رسیدن خونه شکل گربه شرک مجبور شدن ببرنم سوپری تا مواد لاز رو بخرم

و حالا بیاین که داشته باشین لازانیا لوله ای مخصوص اینجانب

لازانیا ها رو گذاشتم تو ابجوش تا قل بخوره و بپزه

مرغ ها رو پختم و ریش ریش کردم. بعد احساس کردم مرغا کمه پس یه مقدار قارچ سرخ شده بهشون اضافه کردم 

بعد سس سفید اختراع خودم چون هیچی اندازه نداشت و هرچی فک کردم ادویه بهش میاد ریختم توش رو درست کردم

مرغ ها رو به سس اضافه کردم و در اخر جعفری خرد شده هم ریختم توش

بعد گذاشتیم چنان قل خورد که غلیظ شد

رفتم سراغ ماکارونیا ببینم پختن یا نه پخته بودن ولی من اونجا خطا کار شناخته شدم و یهقل مشتی زد که انگشت اشاره م الان که شما میخونین سوخیده باد کرده میسوزه!

بعد از اینکه به انگشت رسیدگی کردم ماکاونیا رو ابکش کردم عین تو عکس مواد رو ریختم بینش لوله کردم چیدم تو ظرف پیرکس البته تو عکس نبود اما من  بعد مواد یه لایه نازک پنیرم ریختم

بعد گفتم سس گوجه که بدمزه س خب. دو عدد گوجه رنده فرمودم سرخ که شد بهش اب و رب گوجه اضافه کردم و در هنگامی که منتظر بودم ابا هم بخار شه و سس به غلظت برسه دوباره هرچی ادویه دیدم خوشم اومد بعلاوه جعفری خرد شده ریختم توش

سپس سس گوجه اختراع شده رو ریختم رو لازانیا ها وقتی برگشتم یهو زرت انگشتام گرفت به لبه در کنسرویه رب و خب بعله یک زخم عمیق 

به زخم که رسیدگی کردم پنیر رو اضافه کردم و بالاخره بعد از سالها تلاش لازانیای من رفت تو فر


جزو عجایب دنیا بابای من که کلا موارد ماکارونی و لازانیا رو دوست ندارن عاشق لازانیام شدن

گفتن این اون چیزیه که دوست دارن فک کن

همه گفتن اگه ازینا بپزم خیلی بار دوس دارن بخورن ینی عالی بودا بعد از مدتها بود که یه چیزی پختم بدون هیچ ایرادی بلکه ملت عاشقشم شدن


بعله و اینگونه بود که شب من به پایان رسید و الان جفت دستام از سوزش سوختگی و زخم میسوووووزن :))

هنوز هایپم و ی حسی بهم میگه برم ببینم شلوار جینمو به کیف جین تبدیک کنم یا نه :))


خوب بخوابین

چهارشنبه 25 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 11:06 ب.ظ

امشب و چند شب بعدی...

هرکسی امشب دعایی داره

اما من فقط دلم خوشی میخواد

یه خوشی طولانی مدت که هیچ چیزی نتونه خرابش کنه

ازین اتفاقای کوچیک که کل روزتو بهم میریزه کمتر پیش بیاد

دلم میخواد همه اونایی رو که دوست دارم واسه مدت طولانی نزدیکم داشته باشم


کاش خدا همه کارای قبلمو ببخشه...

کاش به اون نتیجه ای که میخوام هرچی زودتر برسم و اینقدر نزنم زیرش...

کاش دلخوریای تو دلم زود از یادم بره...

کاش همیشه لبخنده رو لبم بمونه و همون نینای خوشحالی که همه میگن باشم...

التماس دعا :)

1 2 3 4 5 ... 25 >>