X
تبلیغات

.: جینگیل نوشته های نینا :.

خورشید نیمه شب

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:41 ق.ظ

عنوان نداریم خب

1. دختر دایی بزرگه دخترش مریض شده، میگه دوست نداره به بچه ش امپول یا سرم بزنن، نمیدونم من خیلی رذل ام یا دلیل بر بزرگ شدن تو این خانواده ست؟ اگرچه تو خونه ما کسی قرص بخور نیست ولی یه جایی که میرسه میریم دنبالش. شایدم چون سرم نزدم نمیفهممش چی بگم؟


2.  زن پسر عمو بزرگه رو خیلی دوست دارم. با محبت و شیرینه. همچین دل میبره هاااا


3. میخوایم بریم دیدن خواهر شوهر کوچیکه نی نیشو ببینیم. اقا از قبل دوست بودیم باهاش. چرا ملت اینقدر سربسر من میزارن؟ پسر همساده که نمیاد اونجا خب :دی


4. عصری عروسی رفیخ با پسر دکتره باید حدود 4.5 بریم تااا اخر شب اونم کجا اون سر دنیا. با مژه با هم میریم ببینم کی میاد اونجا نجاتمون بده.


5. شوهر خواهر مهربان فردا شب عروسی میتی میبرنمون عروس کشون. خواهره که نمیاد ولی امیدوارم خیلی خوش بگذره.


6. خونه میتی رو چیدیم حالا سه روز نگذشته ها خانواده در فکر خرید هستن. خداوندا...!


7. عکس جدیده اینستامو دوست دارم خیلی!


P.s بعد اضافه شد: پسر همساده رو هم دیدم :))) ولی اینبار خیلی بزرگ بود جدا هم قدش بلندهه :))

یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:53 ب.ظ

:D

خانواده پسر همساده و خودش اومدن خونمون :D

منکه چندان ندیدمش ولی خوش گذشت اخرشم که از استرس اولیه خبری نبود

فقط میگن مث من شلوغه منکه یک عدد پسر همساده خجالتی مشاهده نمودم :)))

بریم زندگی عادیمونو ادامه بدیم ^_^


پی.اس: عروس کشون هلو نرفتم گویا خعلی خفن بوده هعییی

پی.اس 2: جدا خیلی خوبه دیدمش استرس نداشتن جذاب ترین حالت زندگیه :))

جمعه 25 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:39 ق.ظ

نامزد؟

اهم اهم اهم

اینجانب سرکار خانوم نینا خانوم میباشم و یک اتفاق جدید در زندگیم افتاده!

نیم تهل (دونفره - نامزد - ریلیشن شیپ البته شایدم اینگیجد) شدم.

خیلی هم ساده و همین دیگه


علاوه بر اینکه خودمم باورم نمیشه گویا دوستان و اطرافیان هم باورشون نمیشه!

رفیق فاب که از 10 دقیقه حرف زدن 8 دقیقه ش داشت قهقهه میزد!

بقیه ام گویا سوپریز شدن منم نمیدونم چرا


گویا در اواین ساعات زن دایی ام شدم. (اهم اعتراف میکنم این جمله سخت بود من اوشون در یک جمله باهم عجب! )

حالم خوبه :) از صبح 3 بار شارژ موبایلم کامل ته کشیده و پر شده از لطف دوستان همه ش مشغول پاسخگویی بودم خیلی خنده دار بود :))


امروز کلی هم اطلاعات جدید گرفتم کلی چیزای مشترک داریم اینم عجیب و جالبه :))


پسر همساده به زندگی من خوش امدی :دی هی هی خودم خوشم اومد از لقب.


امشب ملنگم پست بی ربط و قاطیه تقصیر من نیست :دی


پی.اس: شنبه عروسی هلوعه فک کن! تازه اقاشونم با پسر همساده دوستن انگار هه هه چو خووب!

پی.اس2: سه شنبه عروسی دوست جدیده و چهارشنبه ام عروسی میتی یه. 

پی.اس 3: در هر سه عروسی عکاسم. اگر دوست نزدیکا نبودن عذرخواهی میکردم.... ولی بسوزه پدر رفاقت :))

پنج‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:55 ق.ظ

شروع نوشتن پست ساعت 1 و پنجاه دقیقه صبح!

خب من سرشب در حد مرگ خوابم میومد. یه استکان چایی خوردم. در این حالت چایی در لحظه خواب منو میپرونه و خوبه و تاثیری هم رو خواب بعدنم نداره، ولی خب قوری چشمک میزد و من یه لیوان دیگه بیخودی خوردم و میبینین که در خدمت شمام.


عقد رفیق جان بسیار خوش گذشت حالم خوب بود. ولی عروسی دخی همسایه ذهنم خیلی درگیر بود. عکسای خوبی نگرفتم دوستم تو کارم دخالت کرد و ذهنم بیشتر درگیر شد زیاد خوب نبود برام. شدیدا بابت عکسایی نگرفته شده اون شبم ناراحتم! خداکنه دخی همسایه منو ببخشه. بدقولی کردم


معده م یه حال مسخره ایه یه حالتی بین درد و سوزش و خوب بودن. خودمم نمیفهمم چشه. با قرصم قهرم که. کاش خوابم میبرد.


دلم واسه پسر دایی فندقه تنگ شده. پریروز دیدمشاااا ولی دلم واسش تنگ شده :)


اتاقم تقریبا تمیزه ولی کامل نه و ذهن منم قاطی پاتیی شدید تو چشممه و رو اعصاب کاش برم جمعش کنم ولی خسته م...


ینی میتونم؟


پی اس: نوشته شده توسط یک خواب زده خل! هنوز کور سوی امیدی هست....


ساعت 2 !

جمعه 18 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 11:32 ب.ظ

زندگی سخت شده ها!

میدونین یک چیزایی رو ادم دیر میفهمه

مثلا من هیچوقت ازون دخترایی نبودم ناخن هامو بلند نگه دارم

یا کلا ناخن بلند دوست داشته باشم

ولی!

پس فردا صبح باید برم عقد بندونه رفیخ

بعد عصرش برم عروسی دخی همسایه

بعد هفته دیگه عروسی 3 عدد رفیخ پشت هم دیگه ست

اگه گفتین چی شد؟ بعله 7 تا ناخن بلندم نه قابل تحمل دارم سه تاشون داغونا داغون شکستن از ته

چرا خانوما این همه باید حواسشون به همه چی باشه

اصلا چرا من باید یهو الان متوجه بشم؟

اصلا ناخن کوتاه خوشگل تره نه؟ :/


پی.اس: 15 مهر + بودی دادا + خواهره. صرفا جهت در یاد ماندن :))

1 2 3 4 5 ... 26 >>